|
بوی گند به مشام میرسد گمانم سر از رفاقت در آورده ام + نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387 0:41 توسط مژگان ......... |
سرم رو ميدزدم كه آشنا نبينم دستگيرم ميكنند و متهم به مهمانداري دزد ناشي منم كه هنوز ميگويم مهمان حبيب خداست + نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387 14:26 توسط مژگان ......... |
خیابان های اصلی و فرعی.......... بازارهای رایگان تماشا رنگها حالمان را از تماشا به هم میزند دلتنگ دخترکان ساده ایم + نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 13:14 توسط مژگان ......... |
چه دلتنگی سختی گمان میکردم هستم هنوز هم به خیال خود هستم اما مردگان نه میرقصند و نه میگریند ما اینجا منتظریم قرار بود زودتر از اینها هم نسلی هایمان به ما برسند........ عزراییل میگوید: چند وقتیست مردم دیر جانشان را به ما میدهند .چه سخت جانی عجیبی با این همه نمیدانم من مرده ام یا انهایی که دیر به من میرسند؟
+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 13:3 توسط مژگان ......... |
سلام کردم و آروم از پله ها بالا رفتم انگار سایه اش رو پشت سرم احساس میکردم با خودم گفتم حتما باز هم توبیخم میکنه اما ............اینبار فرق داشت محترمانه گفت ......میدونم دنبال خونه میگردی .اگه هنوز پیدا نکردی یه سر بیا دفترم برای موافقت درخواست وامت..... کاش از ذوقم داد نمیزدم چون ............ از خواب پریدم + نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387 22:43 توسط مژگان ......... |
حوض فیروزه ای رنگ .........رنگ پریده . کاشیهای نقش اصفهان ترک برداشته . ماهی های حوض در حسرت بالا رفتن فواره فواره های زنگ زده.جای خالی پدربزرگ و درخت گردوی خانه همسایه روی ایوان به چه می اندیشی؟ + نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 22:1 توسط مژگان ......... |
تجارت میکنیم سود کلان میبریم اما هیچ حسابی برای دلمان باز نمیکنیم + نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 20:43 توسط مژگان ......... |
ميخواهم بشكنم غرورم دلم و بغض ساليان سكوتم را اما بهانه اي ندارم + نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 12:55 توسط مژگان ......... |
براي رفتن به ده همه چي مهيا شد........ حالا ديگه هيچكس بقچه قديمي رو با تمسخر باز نميكرد.خواهرم طرفدار سبك نوين تلفيقي بود با ژست و اداي هميشگي گفت .واي من ميميرم براي كلونهاي قديمي ...و ساعتها از اطلاعاتش در باره درهاي قديمي خونه ها گفت. مادر با ناخنهاي بلند لاك زده شونه هاي پدر رو از غبار پاك كرد و گفت . اونجا پر از تازگيه... برادرم خنديد .خنده اي تلخ و دردناك و آروم گفت: مثل ايتكه فراموش كرديد ميريم مجلس ختم ...عزاي همه خاطرات و پدربزرگ
+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 14:30 توسط مژگان ......... |
اخمهاش رو تو هم کرد و با لحن اهانت آمیزی گفت :مگه بهت نگفته بودم به محل کارم زنگ نزن؟
صد بار گفتم کار من ساعت نداره همینی که هست.بعد در رو محکم بست و رفت........باد ملایمی وزید اما شمع های کیک تولدش رو خاموش کرد....... + نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 19:3 توسط مژگان ......... |
گاهی وقتها اخم میکنه ..اما بیشتر وقتها خندونه خیلی جدی نگیر ما به کاراش عادت کردیم فقط سر وعده غذاش رو بده که نمیره این رو گفت و رفت .در حالی که تو چشمهاي پيرزن يه دنيا درد بود خنديد بلند بلند و لابلاي حرفهاي مبهمش شنيدم كه گفت اي دنياي بي وفا....... + نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 21:28 توسط مژگان ......... |
میگفت ... ایمیل هاش رو چک کرد گاهی اخم گاهی لبخند .بعضی وقتها هم انگشتهاش رو کیبورد بود و تند تند چیزی مینوشت حوصله اش سر رفته بود اما انگار حوصله من رو نداشت...چراغ آی دی ستاره خاموش بود رفتم تو اتاقم برای مطالعه عصبانی داد زد در اتاقت رو هم ببند. چند دقیقه بعد با اسم ستاره بالا اومدم ساعتها چت کردیم عصر که شد در اتاقم رو زد و گفت میای بریم بام ستاره بشمریم؟؟؟؟؟؟ خنده ام گرفت با خودم گفتم پس زبون هم رو میفهمیم اما همدیگه رو ............
+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387 15:37 توسط مژگان ......... |
دستهاش رو به علامت سکوت جلوی بینی گرفت و گفت هیس حتما باز هم خبری شده بود .سرم رو به علامت سوال تکون دادم و آروم گفتم چی شده؟ با همون آرامش و صدای آروم گفت تازه ساکت شده .دیشب تا صبح چشم رو چشم نگذاشت طفلی قناری بدجور بالش شکسته + نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387 22:7 توسط مژگان ......... |
دلتنگ صدای بچه بود.حس مادر بودن اما از سکوتی که توی خونه بود حالش به هم میخورد .عصبانیش کرد گفت بگذار داد بزنه یهتر ازسکوته صدای مرد تو خونه پیچید من حوصله بچه بازیهات رو ندارم روی دفترچه یادداشت روزانه نوشت "تکرار زندگی" .......زن حالش به هم خورد ویار تنوع چند ماهی میشد بار دار شده بود .بار ی از جدایی و ............ + نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387 12:32 توسط مژگان ......... |
برگه که به دستش رسید آهی کشید و خودش رو لابلای اوراق و اسناد اداری گم کرد .نمیخواست کسی از حالش باخبر بشه دنبال آیینه میگشت . میخواست قبل از همه خودش بازنشستگیش رو ببینه + نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387 23:34 توسط مژگان ......... |
|